سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ
پایمرد ، خواهنده را همچون پر است . [نهج البلاغه]
لوگوی وبلاگ
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :13
بازدید دیروز :39
کل بازدید :22108
تعداد کل یاداشته ها : 49
99/4/19
1:27 ع

عمری است که دست و پایمان را بستند

در دایره حرفهایمان را بستند

 

چون پیچ صدای رادیو پیچیدند

گوش همه را صدایمان را بستند

 


  
  

برای مادران ایران زمین:

 

غافل نشدی که غم فراگیر شود

در دست زمان تربیتش دیر شود

 

تو شیر ندادی پسرت را بیخود

یک روز بیاید به سرت شیر شود


  
  

ما ندانسته در این کوچه به راه افتادیم 

نقطه بودیم که در رنگ سیاه افتادیم


یک به یک مقصدمان در پی دنیا کج شد 

در سراپرده ی ابرو به گناه افتادیم


غصه خوردیم به حال همه ی تشنه دلان 

ظرف آبی نکشیدیم و به چاه افتادیم


مثل زندانی سلول بسی تاریکیم 

در نهانخانه ی چشمان سیاه افتادیم


آسمان تنگ ، زمین تنگ ، هوا آلوده 

زیر خاکستر ویرانه ی آه افتادیم


چشم در چشم هم اما نه مجال حرفی 

می گذشتیم از آن کوچه که گاه افتادیم


سرمان گیج شد از دیدنتان چرخیدیم

سمت آتشکده ی روشن ماه افتادیم


  
  

با سلام و احترام 

بدینوسیله به اطلاع شاعران عزیز و ادب دوستان فرهیخته می رساند : جلسات انجمن شعر اینجانب روزهای دوشنبه هر هفته در مشهد ، قاسم آباد ، بلوار استاد یوسفی ، فرهنگسرای خانواده ، ساعت 16 تا 18 برگزار می گردد.


  
  

لگد زدند عزیزان به اعتماد ما

اگر چه می رود این ضربه ها ز یاد ما

 

همینکه باد مخالف وزید دانستم

چه محکم است در این مذهب اعتقاد ما

 

به اهتزاز در آید دوباره پرچم آه

به روی سردر آینده از نهاد ما

 

هزار مرتبه گفتم شنیده اید انگار

ز گوش بی خبری مرحمت زیاد ما

 

گمان مدار که حرفی برای گفتن نیست

به سمت حوصله ها رفته تند بادِ ما

 

تو در کنار منی منتها نمی دانند

ز راه دور برآورده شد مراد ما

 

نکرده ایم تجاوز به خاک یارانی

که بسته اند به موشک درِ ستادِ ما


  
  

گذشته نوبت ما از بهانه ی ترشیز

بهای خنده ی ما شد به نوبتی ناچیز

 

اگرچه سنگ ادب را به سینه می زد دل

ولی به آب سخن می شود غزل ها تیز

 

همینکه زندگی از خنده می شود خالی

میان خاطره ها اشک می شود لبریز

 

دوباره فصل صداقت گذشت باور کن

دروغ عشق بزرگ و مصلحت آمیز

 

همیشه سوخت مرا خال گونه ات بانو

به جان دانه ی فلفل قسم که تندی نیز

 

نوشته نام تو را یاد من به روی اشک

ز حلقه های طلا مثل شبنمی آویز

 

حساب عشق تو سنگین شده ست اما من

هر آنچه هست بگو می کنم زجان واریز


  
  

به خواب افتاده تنهایی ما بر بستری افسوس

نیامد آرزو روزی زند از ما سری افسوس

 

من از هشدار جدی پزشکان نیز می ترسم

ولی دل می نویسد نسخه های دیگری افسوس

 

دلم می گیرد از هجران غمناک قناری ها

بیفتد گر به روی خاک تنهایی پری افسوس

 

پریشان می شوم وقتی که می بینم در آبادی

اجل یکباره می بندد ز یک منزل دری افسوس

 

کجا باید بتازد سرنوشتم گر چه می خواهم

بتازد بر غم آبادم ولی کو لشکری افسوس

 

عجب وقتی به پیری می رسد اندیشه ی آدم

شبستان خیالاتش ندارد آخری افسوس


98/5/18::: 11:48 ع
نظر()
  
  

به اعتماد تو ای آرزو وفایی نیست

هم از خیال تو دیگر مرا رهایی نیست

 

بگو به یار که من چاره ای دگر کردم

برای زخم دلم ظاهرا دوایی نیست

 

چه سر زمین عجیبی است سرزمین عشق

مسیر بی خطری در پی جدایی نیست

 

درون مسجد دل های سنگ دلداران

نوشته اند ببخشیدمان خدایی نیست

 

هزار دفعه از این کوچه ها گذر کردم

ولی چگونه بگویم که رد پایی نیست

 

دوباره نیز گرفتم نشان قبلی را

به یک محله رسیدم که هیچ جایی نیست


  
  

قلم زنی که به دستش دوباره ماژیک است

سزای گفتن صدها هزار تبریک است


چه آبشار قشنگی زکوه می ریزد

بسان شال سفیدی که بسته ای شیک است


به انحراف نیفتاده راهمان گم شد

چرا که خط لب این نگار باریک است


بیا به دیدن حالم همیشه پی در پی

مسیر دور تو با این قطار نزدیک است


نفس کشیدن من بی تو هست به تاثیر

دمی که نور نباشد مسیر تاریک است


  
  

 

 

ناشر:سخنوران

شاعر:حمیدرضا نادری

تلفن فروش:09153315416

دوستان عزیز و فرهیخته سلام:با کانال اشعار اینجانب در تلگرام و صفحه اینستاگرام من همراهی فرمایید.t.me/hamidrnaderiتلگرام و_hamidreza_naderi_اینستاگرام حمیدرضا نادری


  
  
   1   2   3   4   5      >
پیامهای عمومی ارسال شده
+ دوستان عزیز و فرهیخته سلام:با کانال اشعار اینجانب در تلگرام و صفحه اینستاگرام من همراهی فرمایید.t.me/hamidrnaderiتلگرام و_hamidreza_naderi_اینستاگرام حمیدرضا نادری