سفارش تبلیغ
ثبت دامنه و میزبان هاست ایران
انسان خطای آموزگارش را نشناسد، تا آنکه اختلاف [و دیگر نظرات]را بشناسد . [ایّوب علیه السلام]
لوگوی وبلاگ
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :27
بازدید دیروز :13
کل بازدید :8499
تعداد کل یاداشته ها : 47
96/6/29
10:33 ع

ای که صد پنجره بر چشمک باران داری

چشمه در چشمه ی آئینه گلستان داری

 

خنده کردی و گلت از لب گیتار شکفت

عشوه ای گر بنمایی طربستان داری

 

آن که استاد تو بودست بهم  ریخته است

بس که دانشکده در خال دبستان داری

 

زلفت افشان شده یکباره درخشید رخت

ماهی از آینه در پیچش توفان داری

 

چون که شاهانه گذشتی ز دیار ترشیز

زیر پاهای ادب قالی کرمان داری

 

ترسم این است حسودان که ببینند تو را

بشکافند دلت را که چه پنهان داری


  
  

ای عشق مزن با دل من دست به کاری

زیرا که خبر از دل دیوانه نداری

 

با موی پریشان توافسوس ! چه کردند

ما هیچ ندیدیم مگر دام گزاری

 

گفتیم ز بدنامی این کار حذر کن

ما را به وفایی که نداری نسپاری

 

چشمان تو رویای مرا باز بهم ریخت

زلف تو کجا دیدن اسبان فراری

 

خوشحالی من در پی تو سود ندارد

امروز که بر مرکب اندوه سواری

 

ده سال نشستم که بیایی سر وعده

وقتی تو نباشی که بیایی چه قراری

 


  
  

 

گرچه با درد غریبی آشنایت ساختند

توتیای عشق را از خاک پایت ساختند


بعد از آن درجای جای وسعت این سرزمین

بعد هر منزل قدمگاهی برایت ساختند


در حقیقت مثل اعجازی درون عشق بود

عاشقان چیزی شبیه  کودتایت ساختند


مهربانیت تمام شهرها را می گرفت

در حکایت هایشان مشکل گشایت ساختند


وحشتی از شیعیان در سینه ی حکام بود

مثل ابری از علفزاران جدایت ساختند


رنج و بیماری عزیز دل امانت را گرفت

کافران درگیر با آب و هوایت ساختند


می شناسد خاک ایران رد پای عشق را

کاخ دل را مردمانش با بهایت ساختند


آن مسیری را که رفتی بس که گرما بخش بود

عامل ترسیم خط  استوایت ساختند


بس که گفتند از کراماتت میان مردمان

بر جهان فرمانده کل قوایت ساختند


ماهها مامون گمان می کرد تنهایی و رنج

در حصار تنگشان بی محتوایت ساختند


با چنان زهری که در کام مبارک ریختند

یک جهان اندیشه در جغرافیایت  ساختند


95/5/13::: 10:53 ع
نظر()
  
  

هیچ احساسی به زیبایی ندارم بعد از این

گر چه در قلب شما جایی ندارم بعد از این

 

هر چه می خواهند در این کوچه ها سنگم زنند

من دگر ترسی ز رسوایی ندارم بعد از این

 

خسته ام از روزگارم منتها یک چیز هست

استرس هایی که می آیی ندارم بعد از این

 

تا در این دنیای بد نامی گرفتارم چه باک

وحشت از دنیای تنهایی ندارم بعد از این

 

نیمی از عشق مرا روز مبادا باد برد

لاجرم در عشق همتایی ندارم بعد از این

 

تا ابد حبسم اگر با خاطراتت هر چه هست

در عوض امروز و فردایی ندارم بعد از این

 

چون بریدی از من بیچاره باور کرده ام

عاشقی را من توانایی ندارم بعد از این


95/3/17::: 3:42 ع
نظر()
  
  

مرا آزاد کن جانا از این زندان بی تاثیر

چرا زنجیر می بندی براین دستان بی تاثیر

 

که می داند که درمان مرا راهی دگر هم هست

خدایا خسته ام دیگر از این درمان بی تاثیر

 

زمانی خان و رعیت بود و دست مردمان خالی

بکش دست از گدا بازی کنار خان بی تاثیر

 

زمانی عاشقت بودم که چشمان تو آتش بود

تو افتادی ز چشمانم شدی انسان بی تاثیر

 

خزان آمد و سرما زد گلستان وجودت را

منم در خانه ای غمگین و یک گلدان بی تاثیر

 

جواهرها که سرقت شد در این موزه را بستند

تلی از غصه ها مانده و یک دربان بی تاثیر


  
  

عشق زمینی آسمان را جابجا کرد

علم فضا بعد زمان را جابجا کرد

 

گم شد حقیقت از خطای چشم مردم

یک رنگ مو پیر و جوان را جابجا کرد

 

این قدرت عشق است بقال محله

در طرفه العینی دکان را جابجا کرد

 

آن فتنه ها مثل تکان های گسل بود

چندی فضای شهرمان را جابجا کرد

 

یک برف سنگین آخر پاییز آمد

فصل زمستان و خزان را جابجا کرد

 

یک روز قدرت دست یک ناجور افتاد

میلیارد ها پول کلان را جابجا کرد

 

یک دسته پول بی زبان زیر میزی

تعبیر های شاهدان را جابجا کرد

 

راهی که رفتی را به دقت بررسی کن

شاید کسی آمد نشان را جابجا کرد

 

 


  
  

کوهی که مشتاقی به پنهان بودن خود

می ترسی از توفان به لرزان بودن خود

 

من نیز می ترسم که پاهایم بلغزد

بی اعتمادم چون به انسان بودن خود

 

چون شهر دوری در کنار مرز وحشت

می ترسم از تصمیم استان بودن خود

 

با این جنایت ها کنار کعبه ی دوست

ناراضیم از این مسلمان بودن خود

 

یک روز خوش در نفس آزادی من نیست

خوشحالم از تقدیر زندان بودن خود

 

صندوق زر خالی است ای سرباز عاقل

بردار دست از این نگهبان بودن خود

 

یک عمر بیگاری برای عشق بس نیست؟

خر می خورد شلاق ارزان بودن خود

 

روزی که شد قانون جنگل با مسلسل

برگشته شیر نر ز سلطان بودن خود

 

دست مترسک ها به دزدی کرده عادت

دیگر پشیمانم ز دهقان بودن خود


  
  

وقتی نباشی در کنارم ، جا مهم نیست

حتی کنار ساحل دریا مهم نیست

 

وقتی نباشی با زمان کاری ندارم

در عالم زندانیان فردا مهم نیست

 

دیگر نمی فهمم چه می گویند مردم

حالا برایم حرف آدم ها مهم نیست

 

مثل درخت خشک و تنها بی خیالم

هر جا ببارد ابر جان افزا مهم نیست

 

باغی که در آن خاطراتت مرده باشد

بر شاخه هایش غنچه ی زیبا مهم نیست


  
  

هرکه چشمان تو را از آب زمزم ساخته

قلب خونینی برای خلق عالم ساخته

 

کودکی بودم گمان می کردم از روز ازل

تیغه ی شمشیر ها را ابن ملجم ساخته

 

فکر می کردم خدا روزی پشیمان می شود

اینکه با دستان خود یک روز آدم ساخته

 

هرچه توفان می رسد در کربلا پیچیده است

موج دریاهای ماتم را محرم ساخته

 

حرف های شاعران پیش را جدی مگیر

من بهشتم خانه اش را در جهنم ساخته

 

کم کمک این اشک هایت داستانی می شود

رود کارون را همین باران نم نم ساخته

 

گرچه فردوسی در آفاق سخن مشهور شد

شعرها را در حقیقت گرز رستم ساخته

 

باری از درد فراقت من خرابم کاشمر

گاهی انگور تو ما را شاد و خرم ساخته


  
  

هرگز نپرسیدی ز خود من با چه درگیرم

از بس که خود را خورده ام من از خودم سیرم

 

سی سال از آن دیوانگی رد شد ولی افسوس

حتی نمی بینی مرا روزی که می میرم

 

هرگز نمی خواهم ببینم بعد از این دیگر

آن چهره ی پیر تو را در چهره ی پیرم

 

صیاد چشمان سیاهم نیز می ترسم

بر آهوان فرش ترشیزی خورد تیرم

 

از کارهایم سر در آوردند انگاری

دشمن تقلب می کند از روی  تقدیرم

 

من باغ متروکم که کم کم خشک می گردد

حتی کلاغان می پرند از شاخ دلگیرم


  
  
   1   2   3   4   5      >