سفارش تبلیغ
خرید بلیط هواپیما، خرید و رزرو اینترنتی ، چارتر، سامتیک
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله به ما فرمان داد که در سه چیز بر ما چیره نگردند : به معروف فرمان دهیم و از منکر باز داریم و سنّتها را به مردم بیاموزیم . [ابوذر]
لوگوی وبلاگ
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :2
بازدید دیروز :8
کل بازدید :9338
تعداد کل یاداشته ها : 38
96/10/29
8:40 ص

 

راز علف ها دست بی مقدار خاک است

یاقوت های سرخ ترشیزی به تاک است

 

لبخندتان لبخند ما را روشنی داد

آری دل آئینه از تزویر پاک است

 

ابری که می بارد چرا در سبزه زار است

وقتی کویر آشنایی چاک چاک است


اشک من از روی ندامت بود ؟ هرگز!

هر شوره زاری بر نم باران هلاک است


عاشق شدن یعنی به خاکستر رسیدن

چیزی که برگردد ز عشقستان پلاک است


همراه شب رفتیم و با شب گریه کردیم

ما را ز تنهایی کوهستان چه باک است


  
  


افتادن سرهایمان از سرگرانی است

برگی که می افتد نه از نامهربانی است


از ناله های جغد فهمیدم درست است

فریادهای نیمه شب ها آسمانی است


پیران جوانی را به خاطر می سپارند

حسی که پیری را نمی بیند جوانی است


مانند یک شبنم که در بند نسیم است

آدم نمی داند که در یک لحظه فانی است


در زیر هر سقفی که باشی غصه ها هست

هر جا که باشی آسمان هایش کمانی است


آهنگ ما در زندگی مشتی هیاهوست

تفسیر گل از زندگی با بی زبانی است



  
  

جز شقایق با لبت چیزی دگر همرنگ نیست

سنگ اگر درهم نریزد از نگاهت سنگ نیست


سر به روی شانه ی معشوقه خوابیدن رواست

مردن پروانه در آغوش گل ها ننگ نیست


روز مرگ و زندگی رفتارتان با کینه بود

فرق چندانی میان صلحتان با جنگ نیست


می شود گاهی که دلتنگیم در دیدار هم

در جدایی مشکل عاشق فقط فرسنگ نیست


از حریم دیگران بردار پایت را بفهم

در زمین وسعت فراوان است دنیا تنگ نیست


بشنو آهنگ حقیقت را که در آیین ما

مشکل دین خدا با نغمه و آهنگ نیست


این قدر دعوا نکن در انتخاب رنگ ها

هیچ قانونی برای انتخاب رنگ نیست


95/1/5::: 12:40 ص
نظر()
  
  

گم شدم در گیر و دار آرزو های خودم

تا به تنهایی رسیدم باز با پای خودم


مثل احساسی که از دلبستگی بیزار بود

من زمستانم گریزانم ز سرمای خودم


آتش سوزان عشقم در مسیر سرد باد

می شوم توفان ویرانی فردای خودم


قصه نامحرمان بس بود اما پس چرا

می کشم کشتی دزدان را به دریای خودم


خورده ام صد بار چوب اشتباهم را ولی

می کنم تایید مرگم را به امضای خودم


ادعا کردم که کوهم ریشه دارم در زمین

با نسیمی جابجا گشتم من از جای خودم


بس که گریان کرده ام لبخند های شوق را

سیل این دیوانگی آمد به صحرای خودم


  
  

دوران پادشاهی جسمم تمام شد

ساقی ! مریز باده که پر گریه جام شد


از لشکرغرور ، نه ، یک تن نمانده است

آن بارگاه آینه بی بار عام شد


بانو ! میا به خلوت بی اعتبار من

حتی نگاه عشق به چشمم حرام شد


اسبی نمانده است بتازم به نیستی

فریاد از این زمانه ! که شاهی غلام شد


دنیا مرا کشیده به بند خیال خود

آری پلنگ سرکش این بیشه رام شد


دروازه ها گسسته ، ستون ها شکسته اند

گویی درون سینه ی من انهدام شد


باران گرفته است مرا از گذشته ها

در کار زندگی همه اش انتقام شد


لشکرکشی نموده به من روزگار من

روزی که من جدا شدم از دل قیام شد


  
  

برنمی دارم چو آتش از لبم سیگار را

اینچنین آتش کشیدم روزهای تار را


خلوتم را می زند بر هم نگاه خسته ات

گر به روی پلکهایم جا دهم دیوار را


هر چه می خواهی که من گردن بگیرم حاضرم

حاضر گردن بگیرم حلقه های دار را


خرمنی از خاطراتت خوشه چینی کرده ام

کی تواند پر کند این خوشه چین انبار را


طوطی ام دریک قفس افتاده ام بر جان خویش

می زنم بر شیشه ی عمر خودم منقار را


  
  

شاید گمان کردی که شخصی ناتوانم

اما پشیمان می شوی از امتحانم


در مرز احساسات من پا می گذاری

باید ببینی ضربه ی تیر و کمانم


آماده ام اکنون که با سختی بسازم

تو می نویسی قصه را من قهرمانم


در انتظار برگ ریزانم نشستی

غافل که کاجی سربلند و بی خزانم


تو خان ده بودی ستم هایت زبانزد

من نیز دهقانی درون آن زمانم


جنگیده ام در یک نبرد نابرابر

زخمی شدم با ضربه ی همسنگرانم


  
  

خوشا به حال کسانی که زائرت بودند

از این رواق گذشتند عابرت بودند


خوشا به زمزمه های پرندگان عشق

خوشا به مرثیه هایی که شاعرت بودند


خوشا به حال زمینت که این کبوترها

بدون دانه و دامی مهاجرت بودند


خوشا به گنبد والا خوشا به گلدسته

که روز و شب ننشستند ناظرت بودند


چه خادمان بزرگی که برده ای از یاد

چه کافران حقیری که ذاکرت بودند


تمام سینه زنان پاسبان قبر توأند

تمام نیزه بدستان معاصرت بودند


جواب نامه ی سنگی نسیم کویت برد

به سرزمین کسانی که کافرت بودند


بدا به حال کسانی که در کنار حرم

برای روز مبادا مجاورت بودند


  
  

اینکه باخود گاه گاهی سخت دعوا می کنم

روزهای دلخوریت را تماشا می کنم


هر چه خندیدیم با هم روی هم در زندگی

وقت آن را صرف این گل های زیبا می کنم


من جواب مهربانی های دیروز تو را

در نسیم آشنای صبح پیدا می کنم


هر شبم را با تمام غصه های پیش رو

خسته از مردان بی تدبیر فردا می کنم


اشک خود را پاک کن گر اشک من جاری شود

نقش دریا را برایت باز اجرا می کنم


دست بردار از سرم اینقدر حالم را مپرس

چون سکوتم بشکند آشوب بر پا می کنم



  
  

آینده بهتر نیست ،فکری کن برایش

می آید از اکنون صدای گریه هایش


شوقی که با آن می دویدی کوچه ها را

شاید به آهی بشکند زانوی پایش


شاید موافق با تو در واقع نباشد

شخصی که پنهان می کنی در سر هوایش


شلیک گردیده است تیرکینه خواهی

وقتی که می افتی بپا خیزد صدایش


هر روز می رقصی ولی با سایه ی مرگ

آدم نمی فهمد که اینجا نیست جایش


وقتی پریدی راه برگشتی نداری

دریای دل ساحل ندارد انتهایش


  
  
<      1   2   3   4      >