سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
هرکس درس را ادامه ندهد، به فهم نرسد . [امام علی علیه السلام]
لوگوی وبلاگ
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :3
بازدید دیروز :1
کل بازدید :11291
تعداد کل یاداشته ها : 39
97/7/25
12:6 ع

 

 

ناشر:سخنوران

شاعر:حمیدرضا نادری

تلفن فروش:09153315416

دوستان عزیز و فرهیخته سلام:با کانال اشعار اینجانب در تلگرام و صفحه اینستاگرام من همراهی فرمایید.t.me/hamidrnaderiتلگرام و_hamidreza_naderi_اینستاگرام حمیدرضا نادری


  
  

ما تشنه ی عشقیم و تمنای زیادی

با خود نگرفتیم اگر جای زیادی


هر روز سر افرازیمان بیشتر از پیش

گر بر سرمان بوده لگد های زیادی


تا لب نکنی باز نفهمند که هستی

حل می شود اینگونه معمای زیادی


در واقعه ی عشق دخالت مکن ای جان

گیر است در این معرکه ها پای زیادی


طومار جهان است و بپیچد همه را نیز

طومار طلب می کند امضای زیادی


96/10/18::: 11:17 ع
نظر()
  
  

میان خوب و بد روزگار درگیری

که خواب غفلت دنیا نداشت تعبیری


نمی شود به  زمان نیامده خوش بود

خبر نداده کسی را علامت پیری


هزار مرتبه بر من گذشته این معنی

نکرده گریه ی خونین به مرگ تاثیری


همیشه پشت حصار است باغ رویایی

تو سیب خاطره ها را ز آب می گیری


ندیده عاشق بانوی قصه ها شده ای

برای عکس نیفتاده قاب می گیری


  
  

مرا آزاد کن جانا از این زندان بی تاثیر

چرا زنجیر می بندی براین دستان بی تاثیر

 

که می داند که درمان مرا راهی دگر هم هست

خدایا خسته ام دیگر از این درمان بی تاثیر

 

زمانی خان و رعیت بود و دست مردمان خالی

بکش دست از گدا بازی کنار خان بی تاثیر

 

زمانی عاشقت بودم که چشمان تو آتش بود

تو افتادی ز چشمانم شدی انسان بی تاثیر

 

خزان آمد و سرما زد گلستان وجودت را

منم در خانه ای غمگین و یک گلدان بی تاثیر

 

جواهرها که سرقت شد در این موزه را بستند

تلی از غصه ها مانده و یک دربان بی تاثیر


  
  

وقتی نباشی در کنارم ، جا مهم نیست

حتی کنار ساحل دریا مهم نیست

 

وقتی نباشی با زمان کاری ندارم

در عالم زندانیان فردا مهم نیست

 

دیگر نمی فهمم چه می گویند مردم

حالا برایم حرف آدم ها مهم نیست

 

مثل درخت خشک و تنها بی خیالم

هر جا ببارد ابر جان افزا مهم نیست

 

باغی که در آن خاطراتت مرده باشد

بر شاخه هایش غنچه ی زیبا مهم نیست


  
  

هرکه چشمان تو را از آب زمزم ساخته

قلب خونینی برای خلق عالم ساخته

 

کودکی بودم گمان می کردم از روز ازل

تیغه ی شمشیر ها را ابن ملجم ساخته

 

فکر می کردم خدا روزی پشیمان می شود

اینکه با دستان خود یک روز آدم ساخته

 

هرچه توفان می رسد در کربلا پیچیده است

موج دریاهای ماتم را محرم ساخته

 

حرف های شاعران پیش را جدی مگیر

من بهشتم خانه اش را در جهنم ساخته

 

کم کمک این اشک هایت داستانی می شود

رود کارون را همین باران نم نم ساخته

 

گرچه فردوسی در آفاق سخن مشهور شد

شعرها را در حقیقت گرز رستم ساخته

 

باری از درد فراقت من خرابم کاشمر

گاهی انگور تو ما را شاد و خرم ساخته


  
  

هرگز نپرسیدی ز خود من با چه درگیرم

از بس که خود را خورده ام من از خودم سیرم

 

سی سال از آن دیوانگی رد شد ولی افسوس

حتی نمی بینی مرا روزی که می میرم

 

هرگز نمی خواهم ببینم بعد از این دیگر

آن چهره ی پیر تو را در چهره ی پیرم

 

صیاد چشمان سیاهم نیز می ترسم

بر آهوان فرش ترشیزی خورد تیرم

 

از کارهایم سر در آوردند انگاری

دشمن تقلب می کند از روی  تقدیرم

 

من باغ متروکم که کم کم خشک می گردد

حتی کلاغان می پرند از شاخ دلگیرم


  
  

رنگین کمان از پشت بی رنگی علامت داد

حس غریبی می رسد بر شانه های باد

 

گنجشک ها در کوچه ها پرواز می کردند

من می زنم در خواب آن پس کوچه ها فریاد

 

دوران پیش از این من چرخیده در غربت

با سر گذشتی آشنا از خرمی آزاد

 

ابری که از دریای قلبم باز می گردید

با دودها در آسمان پیوسته ، ای بیداد

 

در دره ای سرمای کوهستان نشسته است

بر صخره ای با غصه هایش یک پریزاد

 

گویی کلاغان جشن یک دلشوره دارند

امروز درد آسمان ها می رود از یاد


  
  

خسته ام از بس کشیدم نقشه ی آینده را

من نمی خواهم تو را لطفا رها کن بنده را

 

حل این دلواپسی در بین ما مقدور نیست

دست دیوان عدالت می دهم پرونده را

 

گر بپیچی بی جهت این بار بر اعمال من

عاقبت در دنده ی لج می گذارم دنده را

 

پاره کردی رشته ی صبر مرا هی می کشی

تا بچسبانی به هم این عشق از هم کنده را

 

اشک تمساحی از آن بر دیدگانم ریختم

تا بفهمم از نگاهت هر دروغ خنده را

 

راه باز است و مسافت دور در اقلیم عشق

می فریبد عاقبت سرعت شبی راننده را


  
  

تو زیر خاک نشستی و من به خاک سیاه

تفاوتی  نکند  این   برای  دنیا ،  آه

 

بگو به من که در آنجا چه می کنی ای عشق

چه می دهند به جای حقوق آخر ماه

 

نشانیت که ندارم چه نامه بنویسم

به دست کس نرسیده است نامه از الله

 

برای دیدنت ای آرزو چه باید کرد

گمان کنم که ندارد به غیر مردن راه

 

بهار می رسد آخر پس از زمستان است

زمان رفتن هرکس فرا رسد ناخواه

 

به گریه های خودم از فراق پابندم

که گریه می شکند قلب آسمان را گاه


  
  
   1   2   3   4      >
پیامهای عمومی ارسال شده
+ دوستان عزیز و فرهیخته سلام:با کانال اشعار اینجانب در تلگرام و صفحه اینستاگرام من همراهی فرمایید.t.me/hamidrnaderiتلگرام و_hamidreza_naderi_اینستاگرام حمیدرضا نادری